|
کلبه شیرین |
|
به کلبه من خوش آمدید |
عاشقانه دستاشو گرفتم.دستاش گرمای عجیبی داشتن ،عطر نفساش همه جا پراکنده بود گويي تو آسمون رو ابرا بودم و اون به من لبخند مي زد و در انتظار جوابش . هوش از سرم پريده بود. نبضشو تو دستام حس مي کردم.میدونستم اونم مثل منه ،برای یه لحظه حس کردم آسمون ،زمين ، همه چيز واسه منه . غوغایی تو دلم به پا بود و حال عجیبی داشتم ، تنها چیزی که آزارم میداد : این بود که نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم ، فکر میکردم لیا قتشو ندارم ، آخه من کجا و آسمون کجا ؟بغض گلومو گرفته بود و دلم میخواست گریه کنم ، اما دیدم اون داره گریه میکنه بي اختيار دستمو روي صورتش گرفت و هی اشک مي ريخت درکش برام سخت بود. آخه اين من بودم که بايد گريه مي کردم نه اون کاش ستاره ها اونجا بودن تا به من حسودي مي کردن...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 20:0 توسط شیرین |