|
کلبه شیرین |
|
به کلبه من خوش آمدید |

يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد ،اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد ، اون تو اولين
قرارِ عاشقي پيشم
نشست ، اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست، اون همون لحظه رسيد که عاشقي
ميخواست بميره ،
اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه ،
اون سرِ ساعت
عاشقي من جوونه کرد ، اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم
آخرين شباي عشقو
تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم برسه لحظه ي آخر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:0 توسط شیرین |